یه شب تو اردوی شبانه روزی شام تن ماهی با سالاد داشتیم من به رضا پیشنهاد دادم سس رو که برای سالاد داده بودن رو نخوریم و رو استقلالیها بریزیم رضا هم قبول کرد و تمام پرسپولیسیها رو خبر کرد اما استقلالیا از جریان بویی نبردن ما شاممون رو زودتر از استقلالیا خوردیم و بلند شدیم و سس رو گرفتیم دستمون و گفتیم حالا برای جنگ آماده باشین و سس رو ریختیم رو خودشون و استقلالیا در رفتن اما پرسپولیسیا تا صبح نخوابیدیم چون استقلالیا حموم می کردن و صدای آب نمیذاشت ما بخوابیم
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 17:56  توسط محمدرضا
|
جاتون خالی یه روز با دوسه تا بچه ها رفته بودیم رستوران یهو ۳تا دختر اومدن میز بغلی ما نشستن تصمیم گرفتیم سرکارشون بذاریم(از این کار لذت می بردیم)اولین چراغ رو فرهاد روشن کرد از یکیشون پرسید ببخشید خانوم ساعت چنده دختره گفت ساعت یکه فرهاد بهش گفت چرا دروغ میگی ساعت که۱۲:۵۸ دقیقس نفر بعد سجاد بود که گفت خانوم ببخشید میشه با موبایلتون یه زنگ بزنم یکی دیگه از دخترا که بعدن فهمیدیم اسمش النازه گفت شرمنده موبایلم شارژ نداره سجاد گفت به جهنم با موبایل خودم زنگ می زنم سومی من بودم که گفتم خانوما فیلم می بینن؟یکیشون جواب داد چه فیلمی؟گفتم همه جور مثلا ایرانی؟الناز گفت حالا چی هست گفتم لئوناردو داوینچی هست!!دخترا داشتن از شدت عصبانیت منفجر می شدن که غذای ما اومد چند ثانیه بعد غذای اونا هم اومد اونا میخواستن شروع کنن به خوردن که یهو داریوش رفت بیرون بعد چند ثانیه اومد بهشون گفت یه خانومی بیرون از رستوران با شما کار داره دخترا که رفت بیرون غذاشون که ساندویچ بود رو حسابی قیژش کردیم(قیژ به زبان بچه های ما یعنی بدمزه) یعنی هرچه نمک و فلفل سر میز بود تو غذاشون ریختیم داریوش هم رفت بیرون که تابلو نشه ما به سرعت داشتیم غذا می خوردیم که دخترا اومدن تو با چهره ای به رنگ سس گوجه اومدن تو ما خودمون رو نگه داشته بودیم که نخندیم دخترا اومدن سر میز هنوز اولین گاز رو به ساندویچ نزده بودن که ما بلند شدیم و پول غذا رو حساب کردیم و رفتیم پیش داریوش و بقیه عذامون رو اونجا خوردیم و دخترا زیر نظر داشتیم اونا داشتن با صاحب رستوران دعوا می کردن که چرا غذاشون اینجوریه که یهو صاحب رستوران به ما اشاره کرد ما هم به سرعت سوار ماشین داریوش شدیم و فلنگو بستیم

+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 15:9  توسط محمدرضا
|
تو اردوی پایانی برای یکی از بچه ها تولد گرفته بودیم بنده خدا داشت کادوهاش رو باز می کرد(بستنی-سوسیس-کالباس-نون بربری!!)یهو منو جو گرفت کیک رو کوبوندم رو سر فریبرز بدبخت این کارو که کردم بچه ها با دمپایی و جارو و تخته پاک کن افتادن دنبالم من هم برای اینکه مقابله به مثل کنم از تو آبدارخونه کبریت برداشتم و روشن می کردم و می انداختم طرف بچه ها و اینجوری کسی نمی تونست به من نزدیک بشه

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 23:55  توسط محمدرضا
|
پیش دانشگاهی که بودیم با بچه ها قرار گذاشتیم بریم نمایشگاه کتاب سوار مترو که شدیم نشستیم فکر کنیم چیکار کنیم تو مترو سوژه شیم و قرار بر این شد که دعوا راه بندازیم اما از بخت بد یکی از اقوام نزیکمو تو مترو دیدم و این قضیه ماست مالی شد ما تو ایستگاه امام خمینی پیاده شدیو و رفتیم سوار قطار خط یک شدیم و قرار شد تو این یکی قطار تو هر ایستگاه صداهای عجیب و غریب دربیاریم قطار راه افتاد ما تو اولین ایستگاه یعنی سعدی نقشه مون رو عملی کردیم اما با اعتراض دیگر مسافرین قطار روبرو شدیم و مجبور شدیم ساکت باشیم خلاصه ایستگاه مصلی پیاده شدیم و داشتیم به سمت نمایشگاه می رفتیم که یهو چندتا دختر اومدن سمت ما و گفت نقشتون تو مترو خیلی باحال بود حالا اگه پایه باشین تو نمایشگاه کرم بریزیم(عین لفظ خودشونه) ما هم قبول کردیم و رفتیم تو محوطه و قرار گذاشتیم ما به دخترا تنه بزنیم و اونا به پسرا ما به دخترا تنه می زدیم و اونا به پسرا بازدید از نمایشگاه تموم شد و همون(حتی دخترا)رفتیم سوار مترو شدیم و تو مترو یه بگو بخندی راه انداختیم که بتزم صدای بقیه دراومد اما اینبار گوشمون بدهکار نبود چون ناسلامتی با دخترا دمخور بودیم بعد از اینکه همه مسافرا رو شاکی کردیم از قطار پیاده شدیم و رفتیم خونمون
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم تیر 1388ساعت 14:53  توسط محمدرضا
|
تو اردوی شبانه روزی یه شب خوابمون نمی برد و به ناچار تا ساعت۴صبح بیدار بودیم ساعت ۶هم بیدار شدیم برای صبونه و درس اما بعد از صبونه هرکی رفت یه گوشه خوابید یکی رفت تو نمازخونه یکی تو بوفه-یکی تو اتاق معلما یکی تو(روم به دیوار)WC!!!!!!!!!!!!!! یکی هم سرکلاس خوابید گرچه خیلی چسبید ولی به خاطر این خواب بعد موقع جریمه شدیم و به جای ناهار بستنی خوردیم
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 15:34  توسط محمدرضا
|
قهرمانی استقلال تو جام حذفی وسط اردوی پایانی پیش دانشگاهی رقم خورد یکی از بچه ها که خیلی استقلالی بود گفته بود اگه استقلال قهرمان شه به همه ما شیرینی میده همین که بازی تموم شد رفتیم بهش گفتیم شیرینی بده اون گفت من شوخی کردم ماهم گفتیم تا شب باهات شوخی می کنیم شوخیایی که باهاش کردیم اینجوریه:
- موقع شام تو غذاش شامپو ریختیم
- موقعی که رفت دندونشو بشوره جای خمیر دندون خمیرریش گذاشتیم
- وقتی خواست بخوابه یخ انداختیم تو بالشش
- ملافه اش رو از پنجره آویزون کردیم
- لای یکی از کتاباش کبریت گذاشتیم
- صبح که می خواستیم بیدارش کنیم نوشابه ریختیم روش

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 16:27  توسط محمدرضا
|
یکی از بچه ها گوشی لمسی داشت(اسم گوشیو نمی گم تا تبلیغ نشه)یه روز سعید بهش گفت:گوشی از ایناست که با با انگش بزنی اونم گفت آره سعید گفت:بده ببینم اون صالح از همه جا بی خبر هم گوشی رو داد که سعید ببینه اما سعید گذاشت زیر پاش و لهش کرد(می خواست ببینه با کف کفش هم میشه باهاش کار کرد)

+ نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت 11:2  توسط محمدرضا
|
یکی از روزهای پیش دانشگاهی هیچ کدوممون نمیدونستیم مدرسه تعطیل نیست(به خاطر برف مدارس تعطیل بود)اکثر بچه ها بدون صبونه(همون صبحانه)رفتیم مدرسه و مجبور شدیم صبونه رو یه جوری سرهم کنیم و بخوریم به همین خاطر به عرفان خبر دادیم قبل از اینکه بیاد مدرسه یه چیزی بخره بیاد مدرسه ایشون هم تن ماهی با سنگک برداشته بود آورده بود به علت کمبود وقت مجبور شدیم صبونه رو سرکلاس فیزیک بخوریم خلاصه وقتی بچه ها رسیدن سرکلاس محمدرضا(اسم کوچیک معلم فیزیک)نشسته بود و ما هم مجبور بودیم تن ماهی رو در حضور ایشون بخوریم خلاصه با وجود بویی که تو کلاس پیچیده بود تن رو خوردیم و خیلی چسبید به طوریکه برای زنگ بعد که هندسه داشتیم قرار شد یه چیز دیگه بخوریم برای اینکه سه نشه اینبار سجاد رو مامور خرید کردیم ولی یکی از یکی آی کیو تر آقا سجاد هندونه خریده بود(!!!!!!!)هندونه رو هم زدیم به بدن زنگ سوم مجددا فیزیک داشتیم اما ما حالیمون نبود چه درسی داریم برای همین اینبار من رفتم واسه خرید و پرتقال خریدم که دردسر خوردنش کمتره و پرتغال رو هم خوردیم سرایدار مدرسه تعجب کرده ود که این همه آشغال رو کی تولید کرده زنگ آخر عربی بود و حسین مامور خرید رفته بود کباب خریده بود(!!!!!!)خلاصه اون روز رو اصلا به درس اختصاص ندادیم بلکه فقط بخوربخور داشتیم

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 18:27  توسط محمدرضا
|
سوم دبیرستان بودیم یه روز با۱۸تا از بچه ها قرار گذاشتیم بعد از مدرسه بریم ولگردی از مدرسه زدیم بیرون و چند۱۰متری که از مدرسه دور شدیم دوتا دختر دبیرستانی از روبرو داشتن میومدن یهو فکری به کله علی خطور کرد گفت:بریم به اینا(دخترا) تیکه بندازیم به نوبت رفتیم بهشون گفتیم خانم با من ازدواج می کنی؟دخترا اولش شاکی سدن ولی بعدش که فهمیدن این نقشه زدن زیر خنده(درست مثل ما)
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 0:42  توسط محمدرضا
|
تو اولین روزهای دانشگاه من و اکیپم ملقب به گروه زگیل(!!) که۱۲نفر بودیم سوار اتوبوس شدیم که بریم دانشگاه یهو یکی اون وسط به شوخی گفت چطوره امروز نریم دانشگاه قضیه رو پیشو گرفتیم و جدی شد تا اینکه شروع کردیم به شعار دادن:راننده رو راننده رو خلاص کن اون دنده رو دور بزن که برگردیم که شیشه ات نیاد پایین! و بیشتر اتوبوس با ما همراه شدن راننده اتوبوس هم گفت ساکت شین اما ما همچنان ادامه دادیم و همیطور شعار دادیم تا اتوبوس به وسط راه رسید ما هم اعتصاب کردیم و گفتیم تا برنگردی ما پیاده نمی شیم و به همین ترتیب ما ۱۲نفر یه غیبت اجباری تو پرونده۵۷نفر ثبت کردیم
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 17:31  توسط محمدرضا
|